صفحه نخست | درباره نویسنده | ارتباط با نویسنده | عملیات بازاریابی | اخبار بازاریابی | کتاب فروشی آنلاین | نشریه راهبرد بازار | مقالات بازار یابی
●  


تصمیمات کوچک را باید با مغز و تصمیمات بزرگ را باید با قلب گرفت
( 1 مرداد 1389 )
زمان، نعمتی است که نه می توان آن را ذخیره و انبار کرد و نه می توان آن را کِش داد. زمان می گذرد و فاسد شدنی است. چه بخواهیم و چه نخواهیم. به جای اینکه فقط وقت فراغت خود را با تماشای فیلم ها و سریال های تلویزیون پر کنیم، آیا بهتر نیست مطالعه کنیم و خود با به انسانی تند آموز تبدیل نماییم؟ .در فرصتی که برایم پیش آمد، لوح فشرده سخنرانی آقای دکتر انوشه که قبلا به دستم رسیده بود ملاحظه کردم. ایشان در این سخنرانی به نکته های خوبی اشاره داشتند و از زمانی که برای شنیدن و دیدن فیلم این سخنرانی گذاشتم، راضی هستم ما باید به بهترین شکل ها از زمان خود استفاده کنیم. ایشان در قسمتی از سخنرانی خود مطلبی را نقل کرد که من هم از قول ایشان عینا نقل می کنم. جنبه های درس آموز بسیاری در این مطلب هست. ایشان می گفت: یادداشتی از پیرمردی 86 ساله به دست آمده است.
پیر مرد 86 ساله در این یادداشت می گوید:
در 15 سالگی فهمیدم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران بسیار خوب می آموزند.
در 20 سالگی فهمیدم کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت بسیار انجام پذیرد.
در 25 سالگی فهمیدم همانطور که یک نوزاد، مادر را از یک روز 8 ساعته محروم می¬کند به همین ترتیب پدر را از داشتن یک شب 8 ساعته محروم می کند.
در 30 سالگی فهمیدم که قدرت برای مردان عین جذابیت و جذابیت برای زنان عین قدرت است.
در 35 سالگی دریافتم که آینده چیزی نیست که انسان آن را به ارث ببرد، چیزی است که خود آن را باید بسازید.
در 40 سالگی دریافتم که موفقیت یعنی بدست آوردن چیزهایی که دوست داریم، اما خوشبختی یعنی دوست داشتن چیزهایی که داریم.
در 45 سالگی دریافتم تنها 10% از زندگی وقایعی است که اتفاق می افتد و بیش از 90% درصد زندگی در واقع واکنش هایی است که ما نسبت به آن وقایع نشان می دهیم.
در 50 سالگی فهمیدم که تصمیمات کوچک را باید با مغز و تصمیمات بزرگ را باید با قلب گرفت.
در 55 سالگی فهمیدم که بهترین دوست انسان کتاب و پیروی کورکورانه، از بدترین دشمنان انسان است.
در 60 سالگی فهمیدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 70 سالگی پی بردم که دوست واقعی کسی است که دستان تو را بگیرد اما قلب تو را لمس کند.
در 75 سالگی فهمیدم که فرو افتادن در برابر خدواند تنها راه برخاستن در برابر روزگار است.
در 80 سالگی پی بردم که مأموریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، با انگیزه زیستن است.
در 82 سالگی فهمیدم که اگر تو از کسی متنفری در واقع از قسمتی از خودت در او متنفری، چرا که اساسا چیزی که به تو مربوط نیست نباید افکار تو را مشغول کند.
در 85 سالگی پی بردم که به بزرگی آرزوها نباید اندیشید به بزرگی آن کسی باید اندیشید که می تواند این آرزو ها را بر آورده کند.

زندگی را باید عاقلانه شناخت
و عاشقانه پیمود...




هنوز نظری برای این مطلب نوشته نشده است...
نام:
ایمیل:
وب سایت:
نظر:
لطفا کد 4477 را وارد کنید :



روانشناسی ارتباط با مشتری

< |||| >
1 2 3